Monday, April 7, 2008

birth - birds are singing

حماقت
نفرین
فراموشی
/…



چراغ های رابطه را
دی شب، جماعت مستِ محله
با بطری، با سنگ، زدند، شکستند



معجزه
درست همان کلمه ای ست
که دیشب توی خواب تو به من هدیه کردی
درست همان اتفاقی ست که مرا رها کرده است
درست همان حسِ ارغوانی لذت بخشی ست که
مدت ها بود به تو هدیه کرده بودم



حس القا شدن، تبدیل در آنِ واحد به خلاء
حس خوبی ست فرانکو
این روزها عجیب سبک شده ام
فرانکوی کوچکِ دوست داشتنیِ من

فرانکوی کوچکی که زل می زند در چشمان م را دوست می دارم فرانکو
چشمان مخملی، و دستانِ همیشه سبزت را هم



فرانکویِ من، یادت می دهم بیان احساساتت را
یاد می دهم به تو مست گونه بودن را
حتی تمدن را به تو خواهم آموخت که چیست
تمدنی که پدربزرگانمان به ما هدیه دادند
تمدنی که در یک شبِ تاریک شکل گرفت
همان حسی که به ما گذشت را آموخت ؛ هدیه ی مادرم
و به ما احترام به خود را آموخت ؛ یادگار پدرم حتی همین حالا که هست
و به تو یاد خواهم داد معنای شرافت، دست دادن، بوسیدن و قناعت را، همان طوری
که پدرانم به من آموختند



فرانکوی عزیزم، تو نخواهی رفت
حتی اگر روزی، من فراموش کردم در را ببندم
روزی را خواهم دید
که ما هر سه به کوه برویم
روزی را که تو برایم شاپرک شکار کنی
از همان شاپریانی که بال هایشان به وسعت دریاهاست
از همان هایی که طوفان ها را سبب می شوند
و این تنها خواسته ی من از توست

و در نهایت به تو اجازه خواهم داد  انتخاب کنی شیوه ی زندگی ات را
همان طوری که من این آزادی را داشتم
فرانکوی من
با هر خواب و بیداری

عزیزتر خواهی شد

Posted by sani at 19:55:31 | Permalink | No Comments »

Tuesday, April 1, 2008

a bide with us

صورتم را به پنجره می چسبانم
برمی گردم و می گویم
من به شما گفته بودم
هر سال 365 روز است، که گه گداری
تا دو، سه هزار سال هم ممکن است به
طول بینجامد
پس باید فکری کرد


بی دار می شوم
این بار هم رفته ای
رو به پنجره زیر لب می گویم
آدم را گاهاً به ** خوردن می اندازی
تا جایی که شستن دهان و حلق با
مسواک و بین دندانی هم کفایت نمی کند

تا جایی که اگر هزار بار دیگر هم به خواب بروم
و بی دار شوم، باز هم رفته ای

□ □

یاد آن روزی افتادم که رو به پنجره تمام حرف هایت را گفتی
همان روزی که قاصدک پیر مچاله شده را پرتش کردیم در هوا
یادت هست
من به ابرها بد و بیراه می گفتم و تو
( آخر لعنتی ها چه مرگتان است، شما که با ناز فراوان خودتان را گوشه ی دلِ آسمان جا کردید!! )
( از این هم بالاتر می خواهید بروید؟؟ )

و تو در فکر این بودی که با پلاستیک قاصدک مِیداین‌چینا بسازی

□ □

صورتم را که بر می گردانم
به گونه های نم کرده و خیسی بر می خورم
که درست یادآور آن پروانه ایست که بال زدنش طوفانی
را سبب می شود
و در عین حال هم، زل زده به پروانه ای که بال زدنش تنها صورت تو را می خشکاند
و موهایت را می لرزاند
……

□ □

و جالب اینجاست که از هر طرف که نگاهش کنی
به طور کاملاً حرفه ای و شهودی لعنتی بودنش را پنهان کرده
و گاهی هم کاملاً جذاب نشان می دهد این سال جدید

□ □

طوطی ها این روزها ناآرامند
کلافه شده اند
هرچند زندگی کوچکشان در همین
حوالی به بال زدنی نا منتها تبدیل خواهد شد

□ □

بی دار که می شوم
باز هم رفته ای
هرچند این بار می خواستی
هم سفر هم داشته باشی

Posted by sani at 20:32:25 | Permalink | No Comments »

Wednesday, March 5, 2008

My eyeball

همه ی لباس های سفید و نارنجی ام را
می گذارم در چمدان
آخر این روزها، مانور فصل ها آغاز شده است


این روزها که عنکبوت زندگی ام دوباره پیدایش شده
و مدام روی پلک هایم چمبره زده
و تاری می بافد
و من ناگزیرم این تیرگی را تا شب سلانه سلانه با خود به تخت
خواب ببرم
و در این روزهای تاری، یا شاید هم شبانه به وقت خواب
دائم زمزمه می کنم که
آخر می دهمتان به دَم تیغ
هر چند که به درشتی و مُفتی شهره اید
به درک

بهتر ازین تاری ست

Posted by sani at 20:48:01 | Permalink | No Comments »

Friday, February 29, 2008

reflected

درهمین لحظه از زندگی

 

دشمن را ببخش
حتی به قیمت تسلیم

بخند از صمیم قلب
تا شاد زیستن را بیازمایی، حتی اگر کوتاه و مقطعی باشد اینگونه بودنت

احترام بگذار
حتی اگر این احترام به معنای خفقان شما باشد مدتی
و حتی به منزلهّ این که از زاویۀ دیگری بنگرید

و سکوت کنید
تا شاید این سکوت شما را باز گرداند به زمانه ای که می زیسته اید در آن
که به تان گنجایش داده، تا فرسوده نشوید
ولی نه به این معنا که غرق شوید در آن

گام بردارید
در مسیری که به فکر و دل نرفته اید آنرا، تا در این باب بدست آورید
چیزی را که مستحق ( منتظر ) شماست

لبخند بزنید
حتی اگر واقع بینانه، غیر واقع بینانه، حسی، شُهودی، علمی و غیر علمی
حس کردید و یقین گرفتید که در این سرزمین باید زندگی پوچی را سرکنید

آزادانه بیندیشید
حتی اگر شما را طبق سنت ( عادت ) و نه بر اساس تمدنمان، محکم به دیوار و
سرتان را به سقف کوبیدند

گرفتاری را فراموش کنید
حتی اگر تمام شب را با نان آبزده، و حمام آبِ سرد و حس پوچ وجود
معشوقه تان طی می کنید و ارضاء می شوید

گذشته را به یاد آور
حتی به قیمت اشک و آه و پایانِ موقت سرخوشی
حتی اگر پشیمان می شوی که چه کرده ای و چه
بوده ای

هوشیار شو
حتی اگر این هوشیاری به ریتمِ ناهماهنگِ زندگی ات خدشه میزند

لحظات ناب را دریاب
حتی اگر به قیمت این تمام شود که، کوله ات را در برابر کوچک سانی
کمی کج کنی

زمان را برای خود بساز
به دوستانت بگو به هر آنچه می کنی عاشقی
و بدین سان زندگی می کنی
و بدین سان دوستان گذشته را بیادآور و دوستانی نو بدست آور
از آنها بیاموز

و زندگی را ستایش کن

و بکوش تا بفهمی


!!

Posted by sani at 18:06:47 | Permalink | No Comments »

Monday, February 25, 2008

excess capacity

محو می شود در لحظۀ دعا
طوری که چشمانش دیگر از آنِ خودش نیست
گویی می رود در خلاء، در قعر، در قعرِ هستی ـش
تمام که می شود می نشیند، پشت به آینه و لبخند می زند

1
2
3
.
.
.

شما هم می توانید اینگونه باشید
به سادگی دیگرانی که اینگونه اند
و نمی پندارند، زندگی پوچ است
و به سادگی کودکانه شان از آن لذت می برند
درست همانند این مهاجران، که بی آبی، بی برفی
و گرمای ناشایست را برای زیبایی اش باور کردند و مانده اند

و همانند گذشته ام، در تلاشم تا این روزها را که به
ناباوری می گذرند را
خوش باشم
لبخند بزنم، حتی کج و کوله
و با بیداری
طی کنم
از سر بگذرانم
تا شاید روزی ( دوباره )، حتی به دروغ بازهم
تو بیایی

 تا آن روز را
هر شب با دلِ آمدنت طی می کنم
حتی به دروغ
واهی
خیالی
موهومی ست اما
لذت بخش است گاهی
گاهی به غروب که می رسم
لبخند می زنم و دل خوش می کنم
که نیامدی اما یک روز به آمدنت نزدیکتر شدم
دل خوش می کنم
همین

آخر عیدست مثلاً

Posted by sani at 19:45:04 | Permalink | No Comments »

Sunday, February 17, 2008

softening point

گام هایی برمی دارم
به جاهایی می روم
می روم به بالا، در اوج، در شهر، با تو به تعالی میجرسم
ایـن بار اما به قـله که مـی رسـم دچار تـردید می شــوم
که آیا راهِ درست است یا خیر؟!
پیش می رویم، خیالی نیست جز دل خوشی
دل خوش می شوم به جواب هایم

 جزوه هایم را جمع می کنم
این بار هم باید برگردم به شهر
شهر اما شهرِ فعلی مرغان است
و زین بعد شاید شهر ما و شُمایی که هجرت کردیـد زینجا
این جا، جای خوبی ست برای زندگی
جای خوبی ست برای دل خوشی
جای خوبی برای صعود
جای خوبی ست برای برگشتن حتی به قیمت رکود
دیر نیست، بیایید من حاضرم قلاب بگیرم این بار
طماع نیستم اما، تا به کی باید با این طلسـم سر کنم
که حتی نمی دانم حقیقی بودنش را، که نمی دانم حتی
 ریشه در کجای وجودم دارد

فکرم مشغول می شود؛ برای انرژی های از دست رفته
برای فرصت های بربادرفته شاید
برای این حسی که درست شبیه قدم زدن روی ابرهاست
گهَ گُداری هم همراه با صدای صاعقه

پرت می شوم، درست وقتی زل می زنی توی چشام
به عقب بر می گردم
عقب، عقب با گام های سُست و لرزان
تا که بیدار نشوی
این بار هم از سرش می گذرم
درست مثل همیشه
منطقی و خونسرد
شب بخیر گُلم
!!

Posted by sani at 20:45:32 | Permalink | No Comments »

Friday, February 8, 2008

And nothing less.

از یکی شدنمان خیلی وقت است که گذشته، دیرزمانی است فقط با خیالش
 دل خوشم
خدا خیر بدهد کسی را که دل تنگی را یافت و میان همه به اشتراک گذاشت

دل تنگ نیستم اما، حواس های دیگرم طوری به تکاپو افتاده که فرصت دل تنگی
 را هم از من گرفته
می دانی، زمانی که خیره می شوی، زمانی که خیره سر می شوی، زمانی که
 چشم سفیدیت به
حد والا می
رسد، اوج می گیری در غرور و می روی و پیش می روی و می روی
و می
روی 
به دنبال یک دلیل قانع‌کننده، محکم و ضمانت شده می گردم برای
همه ی خستگی هایم
همه ی دلواپسی هایم
همه‌ی سلف‌پرتره‌هایی که می‌گیرم
همه‌ی بی‌خوابی‌ها
همه ی کارهای نکرده ی بدم
همه‌ی سکوت‌هایی که پُر می‌شوم ازشان و پرشان می‌کنم
و همه ی جواب هایی که این خواهرانه ها از من
می خواهند و خودشان هم می دانند
مدتی ست همه ی پاسخ هایم سربالاست

می نشینم لب حوض، با تمام مدادرنگی هایم. دفتر فیلی آن روزها را هم با خودم
آوردم
می خواهم امروز با همه ی مدادرنگی هایم بهترین پرتره ی انتزاعیِ سال را
بکشم
از آن پرتره های خاص با نقوش اسلیمی بر روی یقه، و نه از آن هایی که این
 نقاشان مدرنیسمِ هر از جایی….بر روی بوم می آورند و اسمش را می
گذارند
سبک و خیال

ادعایی ندارم، اما، حاضر نیستم پا به جای می گسارانِ آن ورِ دنیای چند قرن پیش
بگذارم که در اوج مستی و لا یعقلی چیزی، خطی، حسی را بیان کرده اند
 که برای خودشان محترم و ستودنی
ست و نه از ما )، که اینان، حالا، با این افکار
این طرف دنیا، بخواهند خودشان را بچسبانند
قدرِ مسلم است که افتضاح می کارد
و می
آفریند اشباحی را که اینان رسم می کنند و برایم جالب تر از همه آن گارد و
حسی
ست که برایش می گیرند؛ که شما نمی فهمید
و صد البته ترجیح می دهم نفهم بمانم به جای این خیالات واهی دروغین که تا این
 گونه به جای کسی باشم
اسلیم را می بوسم، نگاره را می ستایم و با لیلی و مجنون به لبه ی اوجِ دلخواهِ
سر
خوشی هایم می رسم

و در سالی دیگر و در عاقبت تو می مانی و این که
کسی،
دوستی،
روزی،
چیزی، 
می
گفت

Posted by sani at 21:16:54 | Permalink | No Comments »

Friday, February 1, 2008

my,Bedroom

جانوس مانندند ؛
جماعتی پر توقع، بذله گو، کج مزاج، با روانی کاملاً پاک و آشفته
حس نوزایشی دارم؛
از زمانی که مترادف شده ام با این جماعت

 راه می روم و بلند بلند ذکرت می کنم، بی آنکه بنویسم شان
امروز من و تنها مترسک مزرعه مان؛
جشن تولد گرفتیم و من معروف ترین رقاصه ی اتاقم شدم؛
و در عین حال خسته ترین.
Posted by sani at 20:56:32 | Permalink | No Comments »

Monday, January 21, 2008

alone,aloft

آدم توی تنهایی
خیلی کارها می کند؛
آدم توی تنهایی
خیلی جاها می رود و ازشان عکس هم می گیرد
آدم توی تنهایی
با خیلی ها آشنا می شود و از خیلی ها هم دور
آدم توی تنهایی
حماقت ها زیاد می کند ( بی کلگی می کند ) ولی نمی بازد
آدم توی تنهایی
خیلی ها را می شناسد؛
صرفاً برای اینکه
آدم توی تنهایی
زاویه دیدش تغییر می کند

آدم توی تنهایی
قهرمان زیاد می شود
آدم توی تنهایی
خودش برای خودش امضا می کند، هدیه می دهد، هدیه می گیرد
آدم توی تنهایی
تمام هدیه های شهاب را هم حتی به خودش تقدیم می کند
آدم توی تنهایی
با لذتِ خاصی از هدیه های تقسیم شده ی شهاب استفاده می کند و کِیف می کند

آدم توی تنهایی
دیگر تنها نمی شود چون خودش را پیدا می کند
آدم توی تنهایی
بلند بلند، شعر کودکی می سراید
آدم توی تنهایی
تمدن را می شکافد، مو به مو
آدم در تنهایی
 برای قسمتی از اجدادش پیام تبریک می فرستد

آدم توی تنهایی
خیلی درها را
-
که قبلاً همیشه باز نگه می‌داشت تا تو … -
باز می‌کند و می‌رود داخل؛
خیلی چیزها را
تنهایی سفارش می‌دهد؛
خیلی لحظه‌ها را
تنهایی قسمت می‌کند؛
خیلی خاطره‌ها را
تنهایی می‌سازد؛
خیلی لب‌خندها را
نمی‌زند؛
خیلی ساده
به‌یاد نمی‌آورد که با کسی تماسی نداشته
و می‌خوابد.

آدم توی تنهایی
بالشش تمام زندگیش می شود
و تا خود صبح موهایش را نوازش می کند و لالایی می خواند
آدم توی تنهایی
نورتریپتیلین می خورد و کیف زندگی می کند
و بعد هم نیمه نرفته اش را بالا می آورد

آدم توی تنهایی

بیدار که می‌شود؛
خیلی چیزها را، صبح که از خواب پا می‌شود، واضح می‌بیند؛
چون دیگر بهانه‌ای ندارد برای
به‌کار انداختن سایر حواس چندگانه
جز دیدن
فکر کردن
دیدن
و پیاده رفتن

آدم توی تنهایی

مثل پنیر فرانسوی
پر از سوراخ می‌شود؛

آدم توی تنهایی
معمولاً، هرگز نمی بازد. نمی رنجد و از کسی هم انتظاری ندارد
حس ششمم می گوید
آدم توی تنهایی
راضی از دنیا می رود
آدم توی تنهایی
آدرس وبلاگش را به همه می دهد تا از همین جا بگوید
این روزها هم می گذرد، هر چند سخت


پ.ن : کسی نیست تا آدرس اینجا را به دیگران بدهد چرا؟

Posted by sani at 20:19:47 | Permalink | No Comments »

Saturday, January 19, 2008

My sisters

می‌خوابی؛
یه دنیای سفید می‌ندازم زیرت،یه پتوی قرمزم پهن می‌کنم روت
از بالا شبیه لیدی‌این‌رِد شدی؛

امشب هم همون لباسِ خوابیُ پوشیدی که خودم واست خریدم؛ سفید و دوست داشتنی
اوه لیدیِ من
□ □
امشب عجیب هوس آغوشت را کرده ام
به یاد دوران کودکی ام. به یاد همه ی آن زمان ها که با تو تا صبح گرم می شدم، و به یاد همه ی آن شب ها که ادامه ی قصه ی دیشبی را می گفتی برایم
امشب فرشته هایت زود خوابیده اند لیدی
فرشته های بازیگوشی که من نمی توانم حتی نیمی از آن خاطرات را برایشان جبران کنم
فرشته ات امشب برایم مرخصی نوشته؛ آنهم از نوع استعلاجی برای مدت یکسال که پیشش بمانم
عجب دنیایی دارد؛ حسودی می کنم؛ به دنیایش؛ کلامش و افکارش؛
که چه زیبا و دوست داشتنی می بافد به هم همه ی اقلام و اشخاص را. می بافد، می چسباند، گیر می دهد حسابی همه را به همه جا

امشب مشغولم بانو
با تو و همه ی کودکیم. با خودم و همه ی زندگیم و با این فرشته ها که تمام هستی ام شده اند
می دانی بانو ، مدتی است احساساتم را تبدیل کرده ام؛
به انواع بی حسی ها شاید. که به نظر نیایند، دیده نشوند، اذیتم نکنند

امشب عجیب بوی بچگی می دهم، و تو بوی دوشیزگی ات را
و من با تمام وجود آغوشت را می خواهم، برای زمانی که نیستی در کنارم

یادم نبود اما که تو
دست‌های‌ـت را هم برده‌ بودی
آخر تو به‌تر از هر کس دیگری می‌دانستی
برای در آغوش کشیدن، چیزی که لازم است؛
دست‌ است، نه آغوش
□ □

از بالا شبیه لیدی‌این‌رِد شدی بانوی من.

Posted by sani at 23:49:50 | Permalink | No Comments »