Perfume free
کودک درون دوشیزه
به کودکیِ دوشیزه حسودی اش شد
.
او وقتی خودش را کشت
.
تازه فهمید همان کودکیِ دوشیزه بوده است
کودک درون دوشیزه
به کودکیِ دوشیزه حسودی اش شد
.
او وقتی خودش را کشت
.
تازه فهمید همان کودکیِ دوشیزه بوده است
بینی ام را می چسبانم به شیشه ی ماشین
بینی صورتیِ زمستانیم را
خنده دار است
برای همه ی آنهایی که دور می شوم ازشان
و دلتنگ شاید
.
.
.
.
□
صبح که پا می شویم، می بینیم ویران شده ایم
ویران شده و سرد
ویران و سفید
می آیند دور و برمان
جمع مان می کنند آنهایی که هیچ وقت نبودند
نبودند ببینند دل خوشیمان
صدایمان
صدای آوازمان
صدای آوارمان را
جمع مان می کنند
آخر جمع مان که کردند
با چرخی، گاری ای، مشتی، پایی، قِل دادنی
هُلِمان می دهند از شهر بیرون
□
ساخته می شویم
هر چیزی در طبیعت ساخته شدنی است
و
پدیدار
این همان قانون آفرینش است و زمین
و فرار و بودن و رفتن و ماندن و خوردن و خیلی های دیگر
□
سرد است اینجا
حتی زمانی که هستی
تا زمانی که دوباره فرار کردی و رفتی
و ندیدی که سردمان است
نه هیزمی، نه میزی و نه تختی
□
پ.ن ) به علف های سوخته ی کف رودخانه عادت کرده ام
آنهایی که دارند کم کم پوشیده می شوند با یخِ زمستانی