grey day….
چیزی نیست، فقط خسته ام
صرفاً
گاهاً
با فرآیندهای عملی، یا علنی
□
مرامی هم که بود نباید اینطور می شد
صبح که از خواب پا شدم
تو رفته بودی
با این وجود همه اش زمزمه کردم
که تا شب را خوش باشم
زمزمه کردم
حتی با صدای بلند
لباسهایم را پوشیدم
زدم بیرون
باز هم دیر شده بود
همه ی راه را دویدم
شهر شلوغ و راه بسته بود
□
دستهایم سرد و
تنم سردتر شده بود
و
لباسهایم خاکستری
اصلاً همه ی شهر خاکستری شده امروز
اگر نرفته بودی
□
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
همه ی وجود
همه ی روزم را پر کرده بود
از ماشین که پیاده شدم
دویدم توی پارک
پارک هم خاکستری شده بود امروز
و همه پیرمردها هم مثل من پالتو تنشان بود
و چشمهایشان خاکستری و دستانشان سرد
□
تمام پارک را به دنبالت گشتم
حوض یخ زده
و ماهی ها، خاکستری بودند
□
سایه ات را توی دود ته پارک دیدم
ولی تا رسیدم تو هم توی دودها گم شدی
و خاکستری
□
فردا ولی مثل امروز نبود
هر چه خاکستر هم بود ریختیم توی رودخانه
نصیب هر چه ماهیِ بدبخت بود شد
خورشید هم همه ی دودها را برد
و همه ی پیرمردهای توی پارک هم مثل من نارنجی تنشان بود
همه ی آنها ولی، ای ساربان می خواندند
آخر تو رفته بودی
و Meeting همه شان را Cancel کرده بودی
Good job! …You did it!