A fewdays back …..
پنجره باز بود
روبرویم دریا، سراسیمه و وحشی
پنجره را می کوبم بهم
گور پدر هر چه سنجاقک خواب است
باز فراموشیام زده بالا، یادم نمیآید دفعهی
چندم است که نیمهی غیراجتماعی شخصیتم
اینطور عقدهایبازی در میآورد
□
سخت باید فکر کنم
ساعت 3 نیمه شب است
باز آمد
دخترک با همان چکمه های گشاد، موهای بور
و من غرق تماشای او
اویی که هیچگاه مرا به یاد نمی آورد
حق هم دارد طفلکیِ بی گناه
ساده و بی آلایش است
□
ساده برایش دست تکان می دهم
می روم روی ساحل
همه ی صدف های مخروطی شکل را ردیف می کنم
یادم می آید این کار را با سنجاقک ها هم کرده بودم
درست عین مردگان دهه ی 50، که فقط ردیف می شدند یکبار به رسم احترام
و بعد هم به یکباره در یک گور دفن می شدند
مردگانی که هیچ گاه توسط هیچ سازمانی حمایت یا حتی تفکیک نشدند
و حالا، نهایتاً نسلی از دستان خشک و قلبان بی روح را تحویل بشریت داده اند
□
سخت باید فکر کنم
تا میان این هیچی و پوچی بهترین را برگزینم
ساعت شش و پنجاه دقیقه است
□
و تو، تویی که هنوز پشت در ایستاده ای
به انتخاب خود یا در ردیف این صدف های مخروطی قرار می گیری
و یا اینکه آزادانه پی زندگی ات می روی
این حرف آخر من به توست
اینجا ماندن سودی ندارد
□
دخترک دست تکان می دهد
شال آبی اش را پیچیده دور صورت تا لبخند زیبا
و بینی قرمزش را پنهان کند
لبخند می زنم به دستان ساده اش
و چهره ی مهربانش
اسمش را از دور گلبرگ می گذارم
و از دورتر می بوسمش
دخترک ایستاده با چشمان درشت
چکمه های گشاد، موهای بور، شال آبی، دامن مشکی
وگونه های قرمز
□
ساعت پنج صبح فرداست
چقدر طول می کشد تا بیدار شوم ؟
happy birthday to youuuu! the best wishes for you