Friday, September 5, 2008

A fewdays back …..

پنجره باز بود

روبرویم دریا، سراسیمه و وحشی

 

 

پنجره را می کوبم بهم

گور پدر هر چه سنجاقک خواب است

 

باز فراموشی‌ام زده بالا، یادم نمی‌آید دفعه‌ی

چندم است که نیمه‌ی غیراجتماعی شخصیت‌م

این‌طور عقده‌ای‌بازی در می‌آورد

 

 


سخت باید فکر کنم

ساعت 3 نیمه شب است

 

باز آمد

دخترک با همان چکمه های گشاد، موهای بور

و من غرق تماشای او

 

اویی که هیچگاه مرا به یاد نمی آورد

حق هم دارد طفلکیِ بی گناه

ساده و بی آلایش است

 

 

ساده برایش دست تکان می دهم

 

می روم  روی ساحل

همه ی صدف های مخروطی شکل را ردیف می کنم

یادم می آید این کار را با سنجاقک ها هم کرده بودم

درست عین مردگان دهه ی 50، که فقط ردیف می شدند یکبار به رسم احترام

و بعد هم به یکباره در یک گور دفن می شدند

 

مردگانی که هیچ گاه توسط هیچ سازمانی حمایت یا حتی تفکیک نشدند

و حالا، نهایتاً نسلی از دستان خشک و قلبان بی روح  را تحویل بشریت داده اند

 

 

سخت باید فکر کنم

 

تا میان این هیچی و پوچی بهترین را برگزینم

 

ساعت شش و پنجاه دقیقه است

 

 

و تو، تویی که هنوز پشت در ایستاده ای

به انتخاب خود یا در ردیف این صدف های مخروطی قرار می گیری

و یا اینکه آزادانه پی زندگی ات می روی

این حرف آخر من به توست

اینجا ماندن سودی ندارد

 

 

دخترک دست تکان می دهد

شال آبی اش را پیچیده دور صورت تا لبخند زیبا

و بینی قرمزش را پنهان کند

لبخند می زنم به دستان ساده اش

و چهره ی مهربانش

اسمش را از دور گلبرگ می گذارم

و از دورتر می بوسمش

 

دخترک ایستاده با چشمان درشت

چکمه های گشاد، موهای بور، شال آبی، دامن مشکی

وگونه های قرمز

 

 

ساعت پنج صبح فرداست

چقدر طول می کشد تا بیدار شوم ؟

Posted by sani in 20:59:41
Comments

One Response

  1. Anonymous says:

    happy birthday to youuuu! the best wishes for you

Leave a Reply