Wednesday, September 17, 2008

broad day light \ hemicycle

مهتاب زیبا می نوازد و من

جام در دست

تکیه داده به دیوار

 

آرام آرام به عقب برمی گردم

نگاه می کنم همه چیز را

همه ی آنهایی که گذشت

گذشت و رفت

گذشت و ماند
و خاطره ها تجربه ها و خیلی های دیگر شد

 



از بین دوستان می آیم

همچنان Piano romance گوش می کنم

و

نگاه می کنم

به

همه ی این سالها

همه ی آنهایی که خواستم را بدست آوردم

هر چند خیلی ها را با میل باطنی

علی رغم چیزی که دیگران خواستند ، از دست دادم

اما همه ی این سالها، به سرِ سوزنی از کرده ها و ناکرده هایم پشیمان نیستم

 

 

همه ی این سالها اطرافیانم را باور کردم

هرچند خیلی ها گرگ صفت بودند

و دیدم …. شان را



 

نگاه می کنم و لبخند می زنم

از رضایت

از دلخوشی

از شادی

چیزی که سخت بدست نمی آید

ولی دور است

و به من نزدیک

 

 

 با همه ی اینها

گاهی به گذشته ها که نزدیک می شوم

 

چیزهایی مثل صدای وغ وغ قورباغه های پیر

و وزغِ پیر داخل کنتور آبِ خانه ی دایی می آید

 

گاهی گذشته ها، بوی مرگ،  تعفن، نفرت

پشیمانی، سردی، یخی و همه ی اینهایی که می شود

به نحوی خورد، نوشید، دید و یا حتی لمس کرد را می دهد

 

اوووم ؛ …. ولی

نمی دانم تا کدام حد برایت اتفاق افتاده باشد

که فقط به صِرف اینکه مسموم نشوی و نبینی اش

شال گردنت را ( مثل من) ، محکم به دور بینی ات بپیچانی

و دستانت را در جیب پالتویت فرو ببری و از کنار همه ی اینها

راحت و بی تفاوت، بدون اینکه کسی بفهمد…. ساده بگذری ؟؟!!

 

 

گذشتن حس خوبی است، مخصوصاٌ اگر بدانی چطور می شود گذشت و ماند

بدون اینکه صدمه ای به اطرافت بزنی

بگذریم

 

 

دیروز عجیب بوی خاک می آمد

خاک سفالی که کیمیایی عزیز به آن جان می داد

کیمیایی که نیمه ی نوجوانیم را به او مدیونم

استاد بزرگی بود

و به من آموخت که دستانم چیست ؟!


 

اگر فکر کنم

خیلی بیشتر از این چند سالی که گذشت و رفت

زندگی کرده ام

شاید به همین دلیل، اشباع شده م

و خیلی ها آن جذابیتِ خاص را برایم ندارد

همین جا، از آنهایی که به این خاطر گوشه ی بد چشمی ایی دیده اند

می خواهم که ببخشند و بگذرند از آن

 


و

همین جا، از خیلی هایی هم که به من جان دادند تا کارهای نیمه مانده ام

را تمام کنم سپاس می گویم. مخصوصاً مینا و دکتر رضای عزیز

که زیاد یاریم کرده اند

 

 

مهتاب زیبا می نوازد

و من

جام در دست

از آنجا دور می شوم

 

 

از وقتی به مدرسه رفتم

عروسک هایم، یکی یکی گم شد

و من

مجبور شدم بزرگ شوم …

 

پ ن : بیست و ششم های خاص هر سال

آدم های خاصی را می بینم و خوب می گذرد !!!

Posted by sani at 06:21:19 | Permalink | Comments (1) »

Friday, September 5, 2008

A fewdays back …..

پنجره باز بود

روبرویم دریا، سراسیمه و وحشی

 

 

پنجره را می کوبم بهم

گور پدر هر چه سنجاقک خواب است

 

باز فراموشی‌ام زده بالا، یادم نمی‌آید دفعه‌ی

چندم است که نیمه‌ی غیراجتماعی شخصیت‌م

این‌طور عقده‌ای‌بازی در می‌آورد

 

 


سخت باید فکر کنم

ساعت 3 نیمه شب است

 

باز آمد

دخترک با همان چکمه های گشاد، موهای بور

و من غرق تماشای او

 

اویی که هیچگاه مرا به یاد نمی آورد

حق هم دارد طفلکیِ بی گناه

ساده و بی آلایش است

 

 

ساده برایش دست تکان می دهم

 

می روم  روی ساحل

همه ی صدف های مخروطی شکل را ردیف می کنم

یادم می آید این کار را با سنجاقک ها هم کرده بودم

درست عین مردگان دهه ی 50، که فقط ردیف می شدند یکبار به رسم احترام

و بعد هم به یکباره در یک گور دفن می شدند

 

مردگانی که هیچ گاه توسط هیچ سازمانی حمایت یا حتی تفکیک نشدند

و حالا، نهایتاً نسلی از دستان خشک و قلبان بی روح  را تحویل بشریت داده اند

 

 

سخت باید فکر کنم

 

تا میان این هیچی و پوچی بهترین را برگزینم

 

ساعت شش و پنجاه دقیقه است

 

 

و تو، تویی که هنوز پشت در ایستاده ای

به انتخاب خود یا در ردیف این صدف های مخروطی قرار می گیری

و یا اینکه آزادانه پی زندگی ات می روی

این حرف آخر من به توست

اینجا ماندن سودی ندارد

 

 

دخترک دست تکان می دهد

شال آبی اش را پیچیده دور صورت تا لبخند زیبا

و بینی قرمزش را پنهان کند

لبخند می زنم به دستان ساده اش

و چهره ی مهربانش

اسمش را از دور گلبرگ می گذارم

و از دورتر می بوسمش

 

دخترک ایستاده با چشمان درشت

چکمه های گشاد، موهای بور، شال آبی، دامن مشکی

وگونه های قرمز

 

 

ساعت پنج صبح فرداست

چقدر طول می کشد تا بیدار شوم ؟

Posted by sani at 20:59:41 | Permalink | Comments (1) »