Sunday, August 10, 2008

After a silent peaceful night

یک روز
خیلی «همین‌جوری»تر از سایر روزهای هفته
 به‌محض بیدار شدن حس خودتخریبی آمد سراغم
از ترس این‌که مبادا تا شب توی تخت بمانم

زدم بیرون ، کافه مثل همیشه بود
شلوغ از آدمهای بیکار تر از من
روی همان صندلی گرد همیشگی نشستم
درست روبروی پیشخوان
جایی که همیشه گوشیم را جا می گذاشتم

روبرویم ، سُلی با همان لباس لاجوردی بلندش نشسته بود
دستهایش را روی پیشخوان تا کرده بود و پاهایش را زیر صندلی مچاله
همان ژستی که همیشه بعد از  خوردن کافی اش به خود می گرفت

در و دیوارهای کافه با همان رنگ کهنه و میز و صندلی های قدیمی به
من و سُلی آرامش خاصی می داد
یادم آمد دفعه ی پیش سُلی مرا مهمان کرده بود
سُلی که آمد، شروع کردیم یاد آن روز را کردن که ماری و
سازش را در همین کافه غافلگیرانه به مرز جنون کشاندیم

ماری یک زن بود، ماری به طور واقع بینانه یک هنرمند بود


بیرون که آمدم
شهر شلوغ، رود بی آب و برق هم نبود
رفتم کارگاه، مدتهاست اتاقم گرد می خورد
روی صندلی ام لم دادم ، هرچند پُرِ از خاک، ولی راحت بود
باغِ روبرویی هم خبری نبود، سوئیت آنجا تنها بود
سوئیت اسم سگشان است که از هند آمده
رابطه ی بدی باهم نداریم
قدیم تر که بیشتر می رفتم، پذیرایی خوبی می شد

کارگاه هم خبر خاصی نبود، غیر از خاک و عنکبوتهای تازه وارد


توی راه که داشتم برمی‌گشتم، چشمم خورد به مطب یکی
 از این مشاورهای گل‌گلی که بک‌گراند تابلوشان قلب و دریا
 و جنگل و فلان است - به‌معنای خوش‌بختی
توی دل خندیدم



رسیدم خانه و روی تخت ولو شدم
با موهای خیس و لباس های نشسته
و به چیزهایی که گذشت و دیده شد

چیزهایی که دیده ولیHide  شد

و …… فکر کردم

Posted by sani at 20:52:35
Comments

Leave a Reply