After a silent peaceful night
یک روز
خیلی «همینجوری»تر از سایر روزهای هفته
بهمحض بیدار شدن حس خودتخریبی آمد سراغم
از ترس اینکه مبادا تا شب توی تخت بمانم
زدم بیرون ، کافه مثل همیشه بود
شلوغ از آدمهای بیکار تر از من
روی همان صندلی گرد همیشگی نشستم
درست روبروی پیشخوان
جایی که همیشه گوشیم را جا می گذاشتم
روبرویم ، سُلی با همان لباس لاجوردی بلندش نشسته بود
دستهایش را روی پیشخوان تا کرده بود و پاهایش را زیر صندلی مچاله
همان ژستی که همیشه بعد از خوردن کافی اش به خود می گرفت
در و دیوارهای کافه با همان رنگ کهنه و میز و صندلی های قدیمی به
من و سُلی آرامش خاصی می داد
یادم آمد دفعه ی پیش سُلی مرا مهمان کرده بود
سُلی که آمد، شروع کردیم یاد آن روز را کردن که ماری و
سازش را در همین کافه غافلگیرانه به مرز جنون کشاندیم
ماری یک زن بود، ماری به طور واقع بینانه یک هنرمند بود
□
خیلی «همینجوری»تر از سایر روزهای هفته
بهمحض بیدار شدن حس خودتخریبی آمد سراغم
از ترس اینکه مبادا تا شب توی تخت بمانم
زدم بیرون ، کافه مثل همیشه بود
شلوغ از آدمهای بیکار تر از من
روی همان صندلی گرد همیشگی نشستم
درست روبروی پیشخوان
جایی که همیشه گوشیم را جا می گذاشتم
روبرویم ، سُلی با همان لباس لاجوردی بلندش نشسته بود
دستهایش را روی پیشخوان تا کرده بود و پاهایش را زیر صندلی مچاله
همان ژستی که همیشه بعد از خوردن کافی اش به خود می گرفت
در و دیوارهای کافه با همان رنگ کهنه و میز و صندلی های قدیمی به
من و سُلی آرامش خاصی می داد
یادم آمد دفعه ی پیش سُلی مرا مهمان کرده بود
سُلی که آمد، شروع کردیم یاد آن روز را کردن که ماری و
سازش را در همین کافه غافلگیرانه به مرز جنون کشاندیم
ماری یک زن بود، ماری به طور واقع بینانه یک هنرمند بود
□
بیرون که آمدم
شهر شلوغ، رود بی آب و برق هم نبود
رفتم کارگاه، مدتهاست اتاقم گرد می خورد
روی صندلی ام لم دادم ، هرچند پُرِ از خاک، ولی راحت بود
باغِ روبرویی هم خبری نبود، سوئیت آنجا تنها بود
سوئیت اسم سگشان است که از هند آمده
رابطه ی بدی باهم نداریم
قدیم تر که بیشتر می رفتم، پذیرایی خوبی می شد
کارگاه هم خبر خاصی نبود، غیر از خاک و عنکبوتهای تازه وارد
□
توی راه که داشتم برمیگشتم، چشمم خورد به مطب یکی
از این مشاورهای گلگلی که بکگراند تابلوشان قلب و دریا
و جنگل و فلان است - بهمعنای خوشبختی
توی دل خندیدم
□
رسیدم خانه و روی تخت ولو شدم
با موهای خیس و لباس های نشسته
و به چیزهایی که گذشت و دیده شد
چیزهایی که دیده ولیHide شد
و …… فکر کردم