Bright blue
شادی توصیف ناپذیری که در وجودم رخنه کرده
دیگران می خواستند بگیرند از من اما، نتوانستند
□
ما را
ناجوانمردانه
غافلگیرانه، بیهوا
با حفظ سِمَت
بدون حضور وکیلمان
در شرایط جسمی مناسب و روحی نامعلوم
با لبخند و سایر تزویرهای سافت و غیره و ذلک
از پشت، از پشتِ پشت، طوری که با یک آینه عمراً بشود دید
بدون درد و خونریزی
احتمالاً خیلی سریع
وقتی همه خواب بودند
وقتی حتی ما هم خواب بودیم، یا حداقل اینطور مینمودیم
وقتی پردهها کشیده بودند و چراغها نیمهگریان و سگها مست
در سکوت مطلق
بهآهستگی
به همین سادگی
با اطمینان زایدالوصف همیشگی
بهرندی
افسانه کردند
□
قصه کردند، فروختند و به چاپ رساندند
باشد که عبرت دیگران شوند
باشد که عبرت دیگران شویم
باشد که روزی به شادی رسند
باشد که این قاصدک روزی درب خانه شان را از پاشنه در آورد
□
با زنی که می خواست ازدواج کرد
و تا آخر عمرش را به زن بودن طی کرد
□
دوشیزه مان را هم دارند با تخت روان می برند
طاقت می آورم آیا ؟