Saturday, June 14, 2008

being away from one’s home

دیر می شود بانو
اگر امشب هم نیایی
قطعاً دیر خواهد شد
و باز هم مثال زدنی


امشب اگر نیایی باز
باید صبر کنیم
تا آمدن کبک پیر و خواندن قطار بعدی
باز باید روی ریل ها
تا خود صبح سوت بکشیم
و آنزمانی که کسی
از پی سوتی می آید بر لب واگن
باز دیر شده است
و تو خوابیده ای


دیر می شود بانو
اگر امشب هم مثل دیشب
نتوانیم طول پل را طی کنیم
خاک ها را جمع کنیم
خاطرات را گردگیری کنیم

دیر می شود بانو
و تو باز هم خوابیده ای
دلگیری
ثابتی
موقری
و تراژدی می بافی و داستان می نویسی


چه می شود کرد بانو جان
زمانی که خاک روی کره را گرفته
زمانه ای که بر رویش باید با احتیاط قدم بگذاریم
تا شاید له نکنیم، دست عابری، پای کودکی، دندان سگی را
زمانه ای که به حدی رسیده ایم
که باید با لیوان به ماهی های رود آب دهیم
و با دست گل های روی صورتشان را پاک کنیم


دورانی که خورشید دقیقاً عمود بر ذهن آدمها می تابد
و آنها تنها خودمان را پشت کلاهک هاو نقاب ها پنهان کرده اند
و خورشید هم خر خودش را می راند
با چشمای بسته
و تبِ خودش را می سوزاند

دیروز آفتاب گردانی را دیدم بانو
همین جا ( سرِِ کوچه  )
سرش را زیر انداخته بود و برای کودکانش لالایی می خواند
تا کم کم همه شان زیر پل به خواب رفتند
گربه هایی را که شش نفری تنها به یک فلافل سرخ شده مهمان بودند
و کبوترهایی که با بالهای باز خودشان را به ما تسلیم و شاید تحمیل می کردند
دیری ست که هراسی در دل ها نیست بانو

شاخه ها بوی غریبی می دهد

Posted by sani at 20:50:43 | Permalink | No Comments »