birth - birds are singing
نفرین
فراموشی
/…
□
چراغ های رابطه را
دی شب، جماعت مستِ محله
با بطری، با سنگ، زدند، شکستند
□
معجزه
درست همان کلمه ای ست
که دیشب توی خواب تو به من هدیه کردی
درست همان اتفاقی ست که مرا رها کرده است
درست همان حسِ ارغوانی لذت بخشی ست که
مدت ها بود به تو هدیه کرده بودم
□
حس القا شدن، تبدیل در آنِ واحد به خلاء
حس خوبی ست فرانکو
این روزها عجیب سبک شده ام
فرانکوی کوچکِ دوست داشتنیِ من
…
فرانکوی کوچکی که زل می زند در چشمان م را دوست می دارم فرانکو
چشمان مخملی، و دستانِ همیشه سبزت را هم □
فرانکویِ من، یادت می دهم بیان احساساتت را
یاد می دهم به تو مست گونه بودن را
حتی تمدن را به تو خواهم آموخت که چیست
تمدنی که پدربزرگانمان به ما هدیه دادند
تمدنی که در یک شبِ تاریک شکل گرفت
همان حسی که به ما گذشت را آموخت ؛ هدیه ی مادرم
و به ما احترام به خود را آموخت ؛ یادگار پدرم حتی همین حالا که هست
و به تو یاد خواهم داد معنای شرافت، دست دادن، بوسیدن و قناعت را، همان طوری
که پدرانم به من آموختند □
فرانکوی عزیزم، تو نخواهی رفت
حتی اگر روزی، من فراموش کردم در را ببندم
روزی را خواهم دید
که ما هر سه به کوه برویم
روزی را که تو برایم شاپرک شکار کنی
از همان شاپریانی که بال هایشان به وسعت دریاهاست
از همان هایی که طوفان ها را سبب می شوند
و این تنها خواسته ی من از توست
و در نهایت به تو اجازه خواهم داد انتخاب کنی شیوه ی زندگی ات را
همان طوری که من این آزادی را داشتم
فرانکوی من
با هر خواب و بیداری
عزیزتر خواهی شد