Sunday, February 17, 2008

softening point

گام هایی برمی دارم
به جاهایی می روم
می روم به بالا، در اوج، در شهر، با تو به تعالی میجرسم
ایـن بار اما به قـله که مـی رسـم دچار تـردید می شــوم
که آیا راهِ درست است یا خیر؟!
پیش می رویم، خیالی نیست جز دل خوشی
دل خوش می شوم به جواب هایم

 جزوه هایم را جمع می کنم
این بار هم باید برگردم به شهر
شهر اما شهرِ فعلی مرغان است
و زین بعد شاید شهر ما و شُمایی که هجرت کردیـد زینجا
این جا، جای خوبی ست برای زندگی
جای خوبی ست برای دل خوشی
جای خوبی برای صعود
جای خوبی ست برای برگشتن حتی به قیمت رکود
دیر نیست، بیایید من حاضرم قلاب بگیرم این بار
طماع نیستم اما، تا به کی باید با این طلسـم سر کنم
که حتی نمی دانم حقیقی بودنش را، که نمی دانم حتی
 ریشه در کجای وجودم دارد

فکرم مشغول می شود؛ برای انرژی های از دست رفته
برای فرصت های بربادرفته شاید
برای این حسی که درست شبیه قدم زدن روی ابرهاست
گهَ گُداری هم همراه با صدای صاعقه

پرت می شوم، درست وقتی زل می زنی توی چشام
به عقب بر می گردم
عقب، عقب با گام های سُست و لرزان
تا که بیدار نشوی
این بار هم از سرش می گذرم
درست مثل همیشه
منطقی و خونسرد
شب بخیر گُلم
!!

Posted by sani in 20:45:32 | Permalink | No Comments »