Friday, February 29, 2008

reflected

درهمین لحظه از زندگی

 

دشمن را ببخش
حتی به قیمت تسلیم

بخند از صمیم قلب
تا شاد زیستن را بیازمایی، حتی اگر کوتاه و مقطعی باشد اینگونه بودنت

احترام بگذار
حتی اگر این احترام به معنای خفقان شما باشد مدتی
و حتی به منزلهّ این که از زاویۀ دیگری بنگرید

و سکوت کنید
تا شاید این سکوت شما را باز گرداند به زمانه ای که می زیسته اید در آن
که به تان گنجایش داده، تا فرسوده نشوید
ولی نه به این معنا که غرق شوید در آن

گام بردارید
در مسیری که به فکر و دل نرفته اید آنرا، تا در این باب بدست آورید
چیزی را که مستحق ( منتظر ) شماست

لبخند بزنید
حتی اگر واقع بینانه، غیر واقع بینانه، حسی، شُهودی، علمی و غیر علمی
حس کردید و یقین گرفتید که در این سرزمین باید زندگی پوچی را سرکنید

آزادانه بیندیشید
حتی اگر شما را طبق سنت ( عادت ) و نه بر اساس تمدنمان، محکم به دیوار و
سرتان را به سقف کوبیدند

گرفتاری را فراموش کنید
حتی اگر تمام شب را با نان آبزده، و حمام آبِ سرد و حس پوچ وجود
معشوقه تان طی می کنید و ارضاء می شوید

گذشته را به یاد آور
حتی به قیمت اشک و آه و پایانِ موقت سرخوشی
حتی اگر پشیمان می شوی که چه کرده ای و چه
بوده ای

هوشیار شو
حتی اگر این هوشیاری به ریتمِ ناهماهنگِ زندگی ات خدشه میزند

لحظات ناب را دریاب
حتی اگر به قیمت این تمام شود که، کوله ات را در برابر کوچک سانی
کمی کج کنی

زمان را برای خود بساز
به دوستانت بگو به هر آنچه می کنی عاشقی
و بدین سان زندگی می کنی
و بدین سان دوستان گذشته را بیادآور و دوستانی نو بدست آور
از آنها بیاموز

و زندگی را ستایش کن

و بکوش تا بفهمی


!!

Posted by sani at 18:06:47 | Permalink | No Comments »

Monday, February 25, 2008

excess capacity

محو می شود در لحظۀ دعا
طوری که چشمانش دیگر از آنِ خودش نیست
گویی می رود در خلاء، در قعر، در قعرِ هستی ـش
تمام که می شود می نشیند، پشت به آینه و لبخند می زند

1
2
3
.
.
.

شما هم می توانید اینگونه باشید
به سادگی دیگرانی که اینگونه اند
و نمی پندارند، زندگی پوچ است
و به سادگی کودکانه شان از آن لذت می برند
درست همانند این مهاجران، که بی آبی، بی برفی
و گرمای ناشایست را برای زیبایی اش باور کردند و مانده اند

و همانند گذشته ام، در تلاشم تا این روزها را که به
ناباوری می گذرند را
خوش باشم
لبخند بزنم، حتی کج و کوله
و با بیداری
طی کنم
از سر بگذرانم
تا شاید روزی ( دوباره )، حتی به دروغ بازهم
تو بیایی

 تا آن روز را
هر شب با دلِ آمدنت طی می کنم
حتی به دروغ
واهی
خیالی
موهومی ست اما
لذت بخش است گاهی
گاهی به غروب که می رسم
لبخند می زنم و دل خوش می کنم
که نیامدی اما یک روز به آمدنت نزدیکتر شدم
دل خوش می کنم
همین

آخر عیدست مثلاً

Posted by sani at 19:45:04 | Permalink | No Comments »

Sunday, February 17, 2008

softening point

گام هایی برمی دارم
به جاهایی می روم
می روم به بالا، در اوج، در شهر، با تو به تعالی میجرسم
ایـن بار اما به قـله که مـی رسـم دچار تـردید می شــوم
که آیا راهِ درست است یا خیر؟!
پیش می رویم، خیالی نیست جز دل خوشی
دل خوش می شوم به جواب هایم

 جزوه هایم را جمع می کنم
این بار هم باید برگردم به شهر
شهر اما شهرِ فعلی مرغان است
و زین بعد شاید شهر ما و شُمایی که هجرت کردیـد زینجا
این جا، جای خوبی ست برای زندگی
جای خوبی ست برای دل خوشی
جای خوبی برای صعود
جای خوبی ست برای برگشتن حتی به قیمت رکود
دیر نیست، بیایید من حاضرم قلاب بگیرم این بار
طماع نیستم اما، تا به کی باید با این طلسـم سر کنم
که حتی نمی دانم حقیقی بودنش را، که نمی دانم حتی
 ریشه در کجای وجودم دارد

فکرم مشغول می شود؛ برای انرژی های از دست رفته
برای فرصت های بربادرفته شاید
برای این حسی که درست شبیه قدم زدن روی ابرهاست
گهَ گُداری هم همراه با صدای صاعقه

پرت می شوم، درست وقتی زل می زنی توی چشام
به عقب بر می گردم
عقب، عقب با گام های سُست و لرزان
تا که بیدار نشوی
این بار هم از سرش می گذرم
درست مثل همیشه
منطقی و خونسرد
شب بخیر گُلم
!!

Posted by sani at 20:45:32 | Permalink | No Comments »

Friday, February 8, 2008

And nothing less.

از یکی شدنمان خیلی وقت است که گذشته، دیرزمانی است فقط با خیالش
 دل خوشم
خدا خیر بدهد کسی را که دل تنگی را یافت و میان همه به اشتراک گذاشت

دل تنگ نیستم اما، حواس های دیگرم طوری به تکاپو افتاده که فرصت دل تنگی
 را هم از من گرفته
می دانی، زمانی که خیره می شوی، زمانی که خیره سر می شوی، زمانی که
 چشم سفیدیت به
حد والا می
رسد، اوج می گیری در غرور و می روی و پیش می روی و می روی
و می
روی 
به دنبال یک دلیل قانع‌کننده، محکم و ضمانت شده می گردم برای
همه ی خستگی هایم
همه ی دلواپسی هایم
همه‌ی سلف‌پرتره‌هایی که می‌گیرم
همه‌ی بی‌خوابی‌ها
همه ی کارهای نکرده ی بدم
همه‌ی سکوت‌هایی که پُر می‌شوم ازشان و پرشان می‌کنم
و همه ی جواب هایی که این خواهرانه ها از من
می خواهند و خودشان هم می دانند
مدتی ست همه ی پاسخ هایم سربالاست

می نشینم لب حوض، با تمام مدادرنگی هایم. دفتر فیلی آن روزها را هم با خودم
آوردم
می خواهم امروز با همه ی مدادرنگی هایم بهترین پرتره ی انتزاعیِ سال را
بکشم
از آن پرتره های خاص با نقوش اسلیمی بر روی یقه، و نه از آن هایی که این
 نقاشان مدرنیسمِ هر از جایی….بر روی بوم می آورند و اسمش را می
گذارند
سبک و خیال

ادعایی ندارم، اما، حاضر نیستم پا به جای می گسارانِ آن ورِ دنیای چند قرن پیش
بگذارم که در اوج مستی و لا یعقلی چیزی، خطی، حسی را بیان کرده اند
 که برای خودشان محترم و ستودنی
ست و نه از ما )، که اینان، حالا، با این افکار
این طرف دنیا، بخواهند خودشان را بچسبانند
قدرِ مسلم است که افتضاح می کارد
و می
آفریند اشباحی را که اینان رسم می کنند و برایم جالب تر از همه آن گارد و
حسی
ست که برایش می گیرند؛ که شما نمی فهمید
و صد البته ترجیح می دهم نفهم بمانم به جای این خیالات واهی دروغین که تا این
 گونه به جای کسی باشم
اسلیم را می بوسم، نگاره را می ستایم و با لیلی و مجنون به لبه ی اوجِ دلخواهِ
سر
خوشی هایم می رسم

و در سالی دیگر و در عاقبت تو می مانی و این که
کسی،
دوستی،
روزی،
چیزی، 
می
گفت

Posted by sani at 21:16:54 | Permalink | No Comments »

Friday, February 1, 2008

my,Bedroom

جانوس مانندند ؛
جماعتی پر توقع، بذله گو، کج مزاج، با روانی کاملاً پاک و آشفته
حس نوزایشی دارم؛
از زمانی که مترادف شده ام با این جماعت

 راه می روم و بلند بلند ذکرت می کنم، بی آنکه بنویسم شان
امروز من و تنها مترسک مزرعه مان؛
جشن تولد گرفتیم و من معروف ترین رقاصه ی اتاقم شدم؛
و در عین حال خسته ترین.
Posted by sani at 20:56:32 | Permalink | No Comments »