Friday, January 4, 2008

roof

دیگر کم تجربه نیستم بانو
تمام بی تجربه‌ـگی هایم را دیشب از لب پشت بام با برف ها پارو کردم
می خواهم پیشت بمانم
برای همان حسِ مخملیِ ساده ات
برای همان دستهای لطیف و موهای گاه آشفته ات

از آن شب های داغ ست بانو
از آن شب های داغ فراموش نشدنی که بعداً خاطره می شوند، اسطوره می شوند، تجربه می شوند
□ □

همیشه در حسرت پریشانی موهایت بودم بانو
این را خوب می دانی
که من از آن شب تا تمام زندگیم محو موهایت بودم
و این که چرا نمی توانم شبیه تو باشم
چشمهایت زمانی که می لرزند اما، نفسم را هم قطع می کند

مو‌های‌ـت
آشفته
تمام تخت را پوشانده است
بی‌دار نشو
من نمی‌ترسم
بی‌دار نشو
غم‌های‌ـم دارند لابه‌لای موهای‌ـت تابانیده می‌شوند
- هم‌چنان که گره می‌خورم –

اما بانو جان گذشت آن زمانی که از ترسم؛
می چِپیدم کنج خانه و تا شب به جمعه ها لعنت می فرستادم

مدتی ست بانو، شب‌ها زود می‌خوابم
با قهرمان‌های زنده و مرده‌ام

Posted by sani in 10:48:03
Comments

Leave a Reply