Monday, January 21, 2008

alone,aloft

آدم توی تنهایی
خیلی کارها می کند؛
آدم توی تنهایی
خیلی جاها می رود و ازشان عکس هم می گیرد
آدم توی تنهایی
با خیلی ها آشنا می شود و از خیلی ها هم دور
آدم توی تنهایی
حماقت ها زیاد می کند ( بی کلگی می کند ) ولی نمی بازد
آدم توی تنهایی
خیلی ها را می شناسد؛
صرفاً برای اینکه
آدم توی تنهایی
زاویه دیدش تغییر می کند

آدم توی تنهایی
قهرمان زیاد می شود
آدم توی تنهایی
خودش برای خودش امضا می کند، هدیه می دهد، هدیه می گیرد
آدم توی تنهایی
تمام هدیه های شهاب را هم حتی به خودش تقدیم می کند
آدم توی تنهایی
با لذتِ خاصی از هدیه های تقسیم شده ی شهاب استفاده می کند و کِیف می کند

آدم توی تنهایی
دیگر تنها نمی شود چون خودش را پیدا می کند
آدم توی تنهایی
بلند بلند، شعر کودکی می سراید
آدم توی تنهایی
تمدن را می شکافد، مو به مو
آدم در تنهایی
 برای قسمتی از اجدادش پیام تبریک می فرستد

آدم توی تنهایی
خیلی درها را
-
که قبلاً همیشه باز نگه می‌داشت تا تو … -
باز می‌کند و می‌رود داخل؛
خیلی چیزها را
تنهایی سفارش می‌دهد؛
خیلی لحظه‌ها را
تنهایی قسمت می‌کند؛
خیلی خاطره‌ها را
تنهایی می‌سازد؛
خیلی لب‌خندها را
نمی‌زند؛
خیلی ساده
به‌یاد نمی‌آورد که با کسی تماسی نداشته
و می‌خوابد.

آدم توی تنهایی
بالشش تمام زندگیش می شود
و تا خود صبح موهایش را نوازش می کند و لالایی می خواند
آدم توی تنهایی
نورتریپتیلین می خورد و کیف زندگی می کند
و بعد هم نیمه نرفته اش را بالا می آورد

آدم توی تنهایی

بیدار که می‌شود؛
خیلی چیزها را، صبح که از خواب پا می‌شود، واضح می‌بیند؛
چون دیگر بهانه‌ای ندارد برای
به‌کار انداختن سایر حواس چندگانه
جز دیدن
فکر کردن
دیدن
و پیاده رفتن

آدم توی تنهایی

مثل پنیر فرانسوی
پر از سوراخ می‌شود؛

آدم توی تنهایی
معمولاً، هرگز نمی بازد. نمی رنجد و از کسی هم انتظاری ندارد
حس ششمم می گوید
آدم توی تنهایی
راضی از دنیا می رود
آدم توی تنهایی
آدرس وبلاگش را به همه می دهد تا از همین جا بگوید
این روزها هم می گذرد، هر چند سخت


پ.ن : کسی نیست تا آدرس اینجا را به دیگران بدهد چرا؟

Posted by sani at 20:19:47 | Permalink | No Comments »

Saturday, January 19, 2008

My sisters

می‌خوابی؛
یه دنیای سفید می‌ندازم زیرت،یه پتوی قرمزم پهن می‌کنم روت
از بالا شبیه لیدی‌این‌رِد شدی؛

امشب هم همون لباسِ خوابیُ پوشیدی که خودم واست خریدم؛ سفید و دوست داشتنی
اوه لیدیِ من
□ □
امشب عجیب هوس آغوشت را کرده ام
به یاد دوران کودکی ام. به یاد همه ی آن زمان ها که با تو تا صبح گرم می شدم، و به یاد همه ی آن شب ها که ادامه ی قصه ی دیشبی را می گفتی برایم
امشب فرشته هایت زود خوابیده اند لیدی
فرشته های بازیگوشی که من نمی توانم حتی نیمی از آن خاطرات را برایشان جبران کنم
فرشته ات امشب برایم مرخصی نوشته؛ آنهم از نوع استعلاجی برای مدت یکسال که پیشش بمانم
عجب دنیایی دارد؛ حسودی می کنم؛ به دنیایش؛ کلامش و افکارش؛
که چه زیبا و دوست داشتنی می بافد به هم همه ی اقلام و اشخاص را. می بافد، می چسباند، گیر می دهد حسابی همه را به همه جا

امشب مشغولم بانو
با تو و همه ی کودکیم. با خودم و همه ی زندگیم و با این فرشته ها که تمام هستی ام شده اند
می دانی بانو ، مدتی است احساساتم را تبدیل کرده ام؛
به انواع بی حسی ها شاید. که به نظر نیایند، دیده نشوند، اذیتم نکنند

امشب عجیب بوی بچگی می دهم، و تو بوی دوشیزگی ات را
و من با تمام وجود آغوشت را می خواهم، برای زمانی که نیستی در کنارم

یادم نبود اما که تو
دست‌های‌ـت را هم برده‌ بودی
آخر تو به‌تر از هر کس دیگری می‌دانستی
برای در آغوش کشیدن، چیزی که لازم است؛
دست‌ است، نه آغوش
□ □

از بالا شبیه لیدی‌این‌رِد شدی بانوی من.

Posted by sani at 23:49:50 | Permalink | No Comments »

Friday, January 4, 2008

roof

دیگر کم تجربه نیستم بانو
تمام بی تجربه‌ـگی هایم را دیشب از لب پشت بام با برف ها پارو کردم
می خواهم پیشت بمانم
برای همان حسِ مخملیِ ساده ات
برای همان دستهای لطیف و موهای گاه آشفته ات

از آن شب های داغ ست بانو
از آن شب های داغ فراموش نشدنی که بعداً خاطره می شوند، اسطوره می شوند، تجربه می شوند
□ □

همیشه در حسرت پریشانی موهایت بودم بانو
این را خوب می دانی
که من از آن شب تا تمام زندگیم محو موهایت بودم
و این که چرا نمی توانم شبیه تو باشم
چشمهایت زمانی که می لرزند اما، نفسم را هم قطع می کند

مو‌های‌ـت
آشفته
تمام تخت را پوشانده است
بی‌دار نشو
من نمی‌ترسم
بی‌دار نشو
غم‌های‌ـم دارند لابه‌لای موهای‌ـت تابانیده می‌شوند
- هم‌چنان که گره می‌خورم –

اما بانو جان گذشت آن زمانی که از ترسم؛
می چِپیدم کنج خانه و تا شب به جمعه ها لعنت می فرستادم

مدتی ست بانو، شب‌ها زود می‌خوابم
با قهرمان‌های زنده و مرده‌ام

Posted by sani at 10:48:03 | Permalink | No Comments »