Saturday, December 22, 2007

vw needed to continue

قهرمان داستان را در ذهنم میکشم، راستش را بخواهی از آن کشتن های نوستال
خودش را دار میزند! با یک طناب قطور
 آخرین
نوشته اش هم روی تکه کاغذی است نه درآن دفتر مخصوص !
دیگر حوصله ی سر و کله زدن با آن دیوانگی هایش را نداشتم، نام هم نداشت، حتی اسم دوست دخترش را هم که میخواستم به بهانه ی خیلی چیزها شقا بگذارم از تمام داستان پاک کردم. اصلا تمام آدم های این داستان بی نام بودند، می دانی خستگی ام با هیچ بودنش قاطی می شد.
تهوع می گرفتم
کسی هم کمکم نمی کرد
من هم به اجبار پیشنهاد فالگیر پیر را پذیرفتم.
 
قهوه می خوری؟
….
قهوه را می خورم به نیتت
این بار با حس دستات فنجون و بر می گردونم.
از اون برگردون های حرفه ای با تریپ تمدن.

پیرزن سیگارشو روشن می کنه و سری تکون می ده
می گه متأسفم عزیزم
این هم مثل بقیه ی ناجنسا پوج از آب در اومده.

خنده ای از تهِ دل بهش می کنم و می گم
این تراژدی قرار بود خیلی فیلسوفانه باشه اما چون طرف نَر بود، درونش بهش غلبه کرد و گفت مگه بیکاری؟ برو حالت و بکن.
اونم رفت.
(صدای قهقه های فالگیر پیر)
□ □ □
 
گفتنش ساده است:
رفت
تا پشت خاطره‌های متورم بی‌دغدغه - خاطره های متورم بی‌دغدغه‌ی مشترکمان – حمام آفتاب بگیرد
دلتنگی‌ام پایان یافته بود، پیش از آن‌که آغاز شود

□ □
راحتم اکنون
چون از همین حالا وارد زندگی جدیدم شدم
اکنون من ایستاده، اینجا، با دو پای تنهام
اکنون من با ضمیر ناخودآگاهم جفت گیری می کنم.
راضی ام، چون بعد از رد کردن دعوت رقص یک مهارجه ی اسپانیایی، می توانم با توی ناخودآگاهم شب را سر کنم.
با یک بوسه و شب بخیر ساده.

من برگشته‌ام
خیلی وقت بود این‌قدر معنای برگشتن را نچشیده بودم
همه چیز همینجا در هفتاد و شش امین صفحه به پایان میرسد.

داستان هفتاد و شش صفحه ای را در سطل می اندازم، داد میزنم امشب من آشغال ها را دم در میگذارم .

Posted by sani in 09:29:18 | Permalink | No Comments »