Never for this sight
آرام باشید….
من همیشه سعی در دعوت به آرامش شما کردم..
پس رهایم نکنید تا نیتم را اجابت کنم.
یادش بخیر
یادت هست زمستان بود، دقیقاً اواخر آذرماه؛ یادت هست آنروز را که مه غلیظ صُفه ما را هم گم کرد در خودش؟
یادت هست همان روزی را می گویم که من آبی بودم و تو قهوه ای،
همان روزی را می گویم که بهترین هدیه ی مادربزرگم را گم کردم..
همان روزی که دماغ من تا شب صورتی ماند و تو خندیدی؟!!
همان روزی که شبش تا صبح با هم مشاجره کردیم و تو خوابت برد، اگر کمی دقیق تر شوم شاید به خاطر بیاورم
خواب هایت را که بلندبلند می دیدی و می خواندی شان؛
بگذریم..
□
پرده که بالا می ره، از همه می خوام تا آرام باشند، لطفاً
آرامش چیز خوبی است خوب و تعریف نشدنی، درست مثل همه ی چیزهای تعریف نشده ی دیگری که دور و برمان اتفاق می افتد و نمی دانیم به کجا ختم می شوند.
درست مثل من و تویی که الان با آرامش باهمیم و نمی دانیم تا به کی برقرار است، تا کجا ادامه دارد و به چه کسی ختم
می شود.
اضطرابِ همه چیز باعث برهم خوردن آرامش است ، برگردیم به خاطرات ؟
□
دخترک وارد صحنه می شه؛
مردم بعد از وارسی کردن سرتا پاهاش شروع می کنن به تشویق کردنش؛؛
شالاپ…شالاپِ صدای دستاشون می ره به هوا.
دخترک می شینه پشت پیانو؛
آستیناش رو می زنه بالا، و دستاشو تا جایی که می تونه میجبره بالا
نفسش به تق و توق می افته، اما اعتماد به نفسشو کاملاً حفظ می کنه از وسط.
□
اما اون بهش یه تکون می ده و میجگه : هی! نه! به هیچ وجه فکر نکن دارد عاشقانه می شود…
ما هنوز هم به خودمان مربوطیم…
و خودمان هم متعلق به دیگران، دیگران هم که می دانی
خودشان همه چیزند و ما باید به خاطرِ آنها هم که شده، گره ی دست هایمان را باز کنیم…
و بعد اگر حتی احساس حقیری از تنهایی و نفس تنگی داشتیم، مشتی از خاطراتمان را بغل کنیم و از این سیاره برویم.
من همیشه سعی در دعوت به آرامش شما کردم..
پس رهایم نکنید تا نیتم را اجابت کنم.
یادش بخیر
یادت هست زمستان بود، دقیقاً اواخر آذرماه؛ یادت هست آنروز را که مه غلیظ صُفه ما را هم گم کرد در خودش؟
یادت هست همان روزی را می گویم که من آبی بودم و تو قهوه ای،
همان روزی را می گویم که بهترین هدیه ی مادربزرگم را گم کردم..
همان روزی که دماغ من تا شب صورتی ماند و تو خندیدی؟!!
همان روزی که شبش تا صبح با هم مشاجره کردیم و تو خوابت برد، اگر کمی دقیق تر شوم شاید به خاطر بیاورم
خواب هایت را که بلندبلند می دیدی و می خواندی شان؛
بگذریم..
□
پرده که بالا می ره، از همه می خوام تا آرام باشند، لطفاً
آرامش چیز خوبی است خوب و تعریف نشدنی، درست مثل همه ی چیزهای تعریف نشده ی دیگری که دور و برمان اتفاق می افتد و نمی دانیم به کجا ختم می شوند.
درست مثل من و تویی که الان با آرامش باهمیم و نمی دانیم تا به کی برقرار است، تا کجا ادامه دارد و به چه کسی ختم
می شود.
اضطرابِ همه چیز باعث برهم خوردن آرامش است ، برگردیم به خاطرات ؟
□
دخترک وارد صحنه می شه؛
مردم بعد از وارسی کردن سرتا پاهاش شروع می کنن به تشویق کردنش؛؛
شالاپ…شالاپِ صدای دستاشون می ره به هوا.
دخترک می شینه پشت پیانو؛
آستیناش رو می زنه بالا، و دستاشو تا جایی که می تونه میجبره بالا
نفسش به تق و توق می افته، اما اعتماد به نفسشو کاملاً حفظ می کنه از وسط.
□
دو نفر در اواسط سالن
در ذهن سمت راستی چیزهایی هست که
می
اما اون بهش یه تکون می ده و میجگه : هی! نه! به هیچ وجه فکر نکن دارد عاشقانه می شود…
ما هنوز هم به خودمان مربوطیم…
و خودمان هم متعلق به دیگران، دیگران هم که می دانی
خودشان همه چیزند و ما باید به خاطرِ آنها هم که شده، گره ی دست هایمان را باز کنیم…
و بعد اگر حتی احساس حقیری از تنهایی و نفس تنگی داشتیم، مشتی از خاطراتمان را بغل کنیم و از این سیاره برویم.