Saturday, December 29, 2007

once more

دوربین را بر می دارم و می دوم توی شهر
سوژه ها زیادند این روزها
ندیده‌ای این همه عکاس ها را؟

دوربین م باتری ندارد
خودم هم

مدتی ست شارژم زود به زود هدر می رود
مدتی ست میان تناسخاتم گیر کرده ام
مدتی ست از زندگی ام هم کشیده ام کنار
بس که افکارشان پوچ است

مرخصی می گیرم
صرفاً برای گم شدن
می دانی، واقعاً انتظارش را نداشتم
لطفاً حرکت نکنید

ممری م فول می شود
این بار خودم هم فول ترم
این بار من بردم
این بار حاضرم برای تمام حرف هایم قسم بخورم
برای این که شما باور ندارید که آدم معمولی هستید
برای این که فقط دارای یک وبلاگ معمولی هستید و بس
برای این که چرا نیازمندید
و برای خیلی های دیگر

□ □
و این صرفاً بزرگ‌ترین بردِ من‌ه
وقتی که تو توی احساس باخت می‌کنی
و من احمقانه‌ترین پوزخند‌های یه فاتح بالفطره رو
توی دو تا کاراکتر کج و کوله، تحویل‌ت می‌دم


تاریخ هر چند وقت یک‌بار
- هر از گاهی که حوصله‌اش سر می‌رود و عمه‌اش بیوه می‌شد –
ما را خفت می‌کند و تکرار می‌شود، سانیا.
که اساتید به آن می گویند پریود زمانی!!

Posted by sani at 23:53:57 | Permalink | No Comments »

Saturday, December 22, 2007

vw needed to continue

قهرمان داستان را در ذهنم میکشم، راستش را بخواهی از آن کشتن های نوستال
خودش را دار میزند! با یک طناب قطور
 آخرین
نوشته اش هم روی تکه کاغذی است نه درآن دفتر مخصوص !
دیگر حوصله ی سر و کله زدن با آن دیوانگی هایش را نداشتم، نام هم نداشت، حتی اسم دوست دخترش را هم که میخواستم به بهانه ی خیلی چیزها شقا بگذارم از تمام داستان پاک کردم. اصلا تمام آدم های این داستان بی نام بودند، می دانی خستگی ام با هیچ بودنش قاطی می شد.
تهوع می گرفتم
کسی هم کمکم نمی کرد
من هم به اجبار پیشنهاد فالگیر پیر را پذیرفتم.
 
قهوه می خوری؟
….
قهوه را می خورم به نیتت
این بار با حس دستات فنجون و بر می گردونم.
از اون برگردون های حرفه ای با تریپ تمدن.

پیرزن سیگارشو روشن می کنه و سری تکون می ده
می گه متأسفم عزیزم
این هم مثل بقیه ی ناجنسا پوج از آب در اومده.

خنده ای از تهِ دل بهش می کنم و می گم
این تراژدی قرار بود خیلی فیلسوفانه باشه اما چون طرف نَر بود، درونش بهش غلبه کرد و گفت مگه بیکاری؟ برو حالت و بکن.
اونم رفت.
(صدای قهقه های فالگیر پیر)
□ □ □
 
گفتنش ساده است:
رفت
تا پشت خاطره‌های متورم بی‌دغدغه - خاطره های متورم بی‌دغدغه‌ی مشترکمان – حمام آفتاب بگیرد
دلتنگی‌ام پایان یافته بود، پیش از آن‌که آغاز شود

□ □
راحتم اکنون
چون از همین حالا وارد زندگی جدیدم شدم
اکنون من ایستاده، اینجا، با دو پای تنهام
اکنون من با ضمیر ناخودآگاهم جفت گیری می کنم.
راضی ام، چون بعد از رد کردن دعوت رقص یک مهارجه ی اسپانیایی، می توانم با توی ناخودآگاهم شب را سر کنم.
با یک بوسه و شب بخیر ساده.

من برگشته‌ام
خیلی وقت بود این‌قدر معنای برگشتن را نچشیده بودم
همه چیز همینجا در هفتاد و شش امین صفحه به پایان میرسد.

داستان هفتاد و شش صفحه ای را در سطل می اندازم، داد میزنم امشب من آشغال ها را دم در میگذارم .

Posted by sani at 09:29:18 | Permalink | No Comments »

Thursday, December 20, 2007

Never for this sight

آرام باشید….
من همیشه سعی در دعوت به آرامش شما کردم..
پس رهایم نکنید تا نیتم را اجابت کنم.
 یادش بخیر
یادت هست زمستان بود، دقیقاً اواخر آذرماه؛ یادت هست آنروز را که مه غلیظ صُفه ما را هم گم کرد در خودش؟
یادت هست همان روزی را می
گویم که من آبی بودم و تو قهوه ای،
همان روزی را می
گویم که بهترین هدیه ی مادربزرگم را گم کردم..
همان روزی که دماغ من تا شب صورتی ماند و تو خندیدی؟!!
همان روزی که شبش تا صبح با هم مشاجره کردیم و تو خوابت برد، اگر کمی دقیق
تر شوم شاید به خاطر بیاورم
خواب
هایت را که بلندبلند می دیدی و می خواندی شان؛
بگذریم..

پرده که بالا می ره، از همه می خوام تا آرام باشند، لطفاً
آرامش چیز خوبی است خوب و تعریف نشدنی، درست مثل همه
ی چیزهای تعریف نشده ی دیگری که دور و برمان اتفاق می افتد و نمی دانیم به کجا ختم می شوند.
درست مثل من و تویی که الان با آرامش باهمیم و نمی
دانیم تا به کی برقرار است، تا کجا ادامه دارد و به چه کسی ختم
می
شود.
اضطرابِ همه چیز باعث برهم خوردن آرامش است ، برگردیم به خاطرات ؟

دخترک وارد صحنه می
شه؛
مردم بعد از وارسی کردن سرتا پاهاش شروع می
کنن به تشویق کردنش؛؛
شالاپ…شالاپِ صدای دستاشون می
ره به هوا.
دخترک می
شینه پشت پیانو؛
آستیناش رو می
زنه بالا، و دستاشو تا جایی که می تونه میجبره بالا
نفسش به تق و توق می
افته، اما اعتماد به نفسشو کاملاً حفظ می کنه از وسط.

دو نفر در اواسط سالن
در ذهن سمت راستی چیزهایی هست که
می گذره!!
اما اون بهش یه تکون می
ده و میجگه : هی! نه! به هیچ وجه فکر نکن دارد عاشقانه می شود
ما هنوز هم به خودمان مربوطیم
و خودمان هم متعلق به دیگران، دیگران هم که می
دانی
 خودشان همه چیزند و ما باید به خاطرِ آنها هم که شده، گره
ی دست هایمان را باز کنیم
و بعد اگر حتی احساس حقیری از تنهایی و نفس تنگی داشتیم، مشتی از خاطراتمان را بغل کنیم و از این سیاره برویم.

Posted by sani at 17:43:25 | Permalink | No Comments »