Tuesday, December 30, 2008

Adject to me

سخت گیر کرده ام میان تعطیلات دین و دولت

آن قدر که به سر چرخاندنی باید غیبت خورد

 

مابقی اش هم روزمره گی و نیامدن و ماندن

 

 

فکر می‌کنم
که امشب سالگرد کدامین گناه من است
که کابوسش را باید ببینم

کدامین گناه سالهای گذشته ی چنین شبی ؟

 

فردا صبح که می شود اما فراموشش می کنم

با صدای آلارم بیدار که شدم


همه چیز به فراتر از فراموشی می رود، حتی خودِ امروز


حتی خود تو

و رفتن ات

 

 

نیمه های شب بیدار می شوم

از ترس و سوز

 

به روی خودم نمی آورم

آلارم را تا 20 دقیقه بعدتر کوک می کنم

شاید خوابم ببرد

 

تا صبح نگاهم به در است

تا شاید

 

 

خواب مانده‌ام
آری
سال‌گرد خواب ماندم است

Posted by sani at 20:32:46 | Permalink | Comments (2)

Thursday, December 18, 2008

Perfume free

کودک درون دوشیزه

به کودکیِ دوشیزه حسودی اش شد

.

او  وقتی خودش را کشت

.

تازه فهمید همان کودکیِ دوشیزه بوده است

Posted by sani at 19:21:03 | Permalink | No Comments »

city slicker

بینی ام را می چسبانم به شیشه ی ماشین

بینی صورتیِ زمستانیم را

 

خنده دار است

برای همه ی آنهایی که دور می شوم ازشان

و دلتنگ شاید

.

.

.

.

 

 

صبح که پا می شویم، می بینیم ویران شده ایم

ویران شده و سرد

ویران و سفید

 

می آیند دور و برمان

جمع مان می کنند آنهایی که هیچ وقت نبودند

نبودند ببینند دل خوشیمان

صدایمان

صدای آوازمان

صدای آوارمان را

 

جمع مان می کنند

آخر جمع مان که کردند

با چرخی، گاری ای، مشتی، پایی، قِل دادنی

هُلِمان می دهند از شهر بیرون

 

 

ساخته می شویم

هر چیزی در طبیعت ساخته شدنی است

و

پدیدار

این همان قانون آفرینش است و زمین

و فرار و بودن و رفتن و ماندن و خوردن و خیلی های دیگر

 

 

سرد است اینجا

حتی زمانی که هستی

 

تا زمانی که دوباره فرار کردی و رفتی

و ندیدی که سردمان است

 

نه هیزمی،  نه میزی و نه تختی

 

 

 پ.ن ) به علف های سوخته ی کف رودخانه عادت کرده ام

آنهایی که دارند کم کم پوشیده می شوند با یخِ زمستانی

Posted by sani at 19:11:48 | Permalink | Comments (1) »

Tuesday, October 21, 2008

grey day….

چیزی نیست، فقط خسته ام

صرفاً

گاهاً

با فرآیندهای عملی، یا  علنی

 

 

مرامی هم که بود نباید اینطور  می شد

صبح که از خواب پا شدم

تو رفته بودی

با این وجود همه اش زمزمه کردم

که تا شب را خوش باشم

زمزمه کردم

حتی با صدای بلند

لباسهایم را پوشیدم

زدم بیرون

 

باز هم دیر شده بود

همه ی راه را دویدم

شهر شلوغ و راه بسته بود

 

 

دستهایم سرد و

تنم سردتر شده بود

و

 لباسهایم خاکستری

اصلاً همه ی شهر خاکستری شده امروز

اگر نرفته بودی

 

 

ای ساربان کجا می روی

لیلای من چرا می بری

همه ی وجود

همه ی روزم را پر کرده بود

 

از ماشین که پیاده شدم

دویدم توی پارک

پارک  هم خاکستری شده بود امروز

و همه پیرمردها هم مثل من پالتو تنشان بود

 

و چشمهایشان خاکستری و دستانشان سرد

 

 

 

تمام پارک را به دنبالت گشتم

حوض یخ زده

و ماهی ها، خاکستری بودند

 

 

 

سایه ات را توی دود ته پارک دیدم

ولی تا رسیدم تو هم توی دودها گم شدی

و خاکستری

 

 

 

فردا ولی مثل امروز نبود

هر چه خاکستر هم بود ریختیم توی رودخانه

نصیب هر چه ماهیِ بدبخت بود شد

 

خورشید هم همه ی دودها را برد

و همه ی پیرمردهای توی پارک هم مثل من نارنجی تنشان بود

 

همه ی آنها ولی، ای ساربان می خواندند

آخر تو رفته بودی

و Meeting همه شان را Cancel  کرده بودی

Posted by sani at 22:30:12 | Permalink | Comments (1) »

Wednesday, October 1, 2008

Traversal

عمراً اگر لبخندم را ببینی

این را می گوید و دور می شود

دور می شود و لبخند می زند

 

 

من برایش دست تکان می دهم و بوسه می فرستم

او دست تکان می دهد و قاه قاه می خندد

 

 

هر دو می خندیم

هر دو دور می شویم

.

.

.

خیلی دیر شده است

و من همین جا پیاده می شوم

و تا تهِ جاده می دوم

Posted by sani at 21:19:12 | Permalink | Comments (3)

Wednesday, September 17, 2008

broad day light \ hemicycle

مهتاب زیبا می نوازد و من

جام در دست

تکیه داده به دیوار

 

آرام آرام به عقب برمی گردم

نگاه می کنم همه چیز را

همه ی آنهایی که گذشت

گذشت و رفت

گذشت و ماند
و خاطره ها تجربه ها و خیلی های دیگر شد

 



از بین دوستان می آیم

همچنان Piano romance گوش می کنم

و

نگاه می کنم

به

همه ی این سالها

همه ی آنهایی که خواستم را بدست آوردم

هر چند خیلی ها را با میل باطنی

علی رغم چیزی که دیگران خواستند ، از دست دادم

اما همه ی این سالها، به سرِ سوزنی از کرده ها و ناکرده هایم پشیمان نیستم

 

 

همه ی این سالها اطرافیانم را باور کردم

هرچند خیلی ها گرگ صفت بودند

و دیدم …. شان را



 

نگاه می کنم و لبخند می زنم

از رضایت

از دلخوشی

از شادی

چیزی که سخت بدست نمی آید

ولی دور است

و به من نزدیک

 

 

 با همه ی اینها

گاهی به گذشته ها که نزدیک می شوم

 

چیزهایی مثل صدای وغ وغ قورباغه های پیر

و وزغِ پیر داخل کنتور آبِ خانه ی دایی می آید

 

گاهی گذشته ها، بوی مرگ،  تعفن، نفرت

پشیمانی، سردی، یخی و همه ی اینهایی که می شود

به نحوی خورد، نوشید، دید و یا حتی لمس کرد را می دهد

 

اوووم ؛ …. ولی

نمی دانم تا کدام حد برایت اتفاق افتاده باشد

که فقط به صِرف اینکه مسموم نشوی و نبینی اش

شال گردنت را ( مثل من) ، محکم به دور بینی ات بپیچانی

و دستانت را در جیب پالتویت فرو ببری و از کنار همه ی اینها

راحت و بی تفاوت، بدون اینکه کسی بفهمد…. ساده بگذری ؟؟!!

 

 

گذشتن حس خوبی است، مخصوصاٌ اگر بدانی چطور می شود گذشت و ماند

بدون اینکه صدمه ای به اطرافت بزنی

بگذریم

 

 

دیروز عجیب بوی خاک می آمد

خاک سفالی که کیمیایی عزیز به آن جان می داد

کیمیایی که نیمه ی نوجوانیم را به او مدیونم

استاد بزرگی بود

و به من آموخت که دستانم چیست ؟!


 

اگر فکر کنم

خیلی بیشتر از این چند سالی که گذشت و رفت

زندگی کرده ام

شاید به همین دلیل، اشباع شده م

و خیلی ها آن جذابیتِ خاص را برایم ندارد

همین جا، از آنهایی که به این خاطر گوشه ی بد چشمی ایی دیده اند

می خواهم که ببخشند و بگذرند از آن

 


و

همین جا، از خیلی هایی هم که به من جان دادند تا کارهای نیمه مانده ام

را تمام کنم سپاس می گویم. مخصوصاً مینا و دکتر رضای عزیز

که زیاد یاریم کرده اند

 

 

مهتاب زیبا می نوازد

و من

جام در دست

از آنجا دور می شوم

 

 

از وقتی به مدرسه رفتم

عروسک هایم، یکی یکی گم شد

و من

مجبور شدم بزرگ شوم …

 

پ ن : بیست و ششم های خاص هر سال

آدم های خاصی را می بینم و خوب می گذرد !!!

Posted by sani at 06:21:19 | Permalink | Comments (1) »

Friday, September 5, 2008

A fewdays back …..

پنجره باز بود

روبرویم دریا، سراسیمه و وحشی

 

 

پنجره را می کوبم بهم

گور پدر هر چه سنجاقک خواب است

 

باز فراموشی‌ام زده بالا، یادم نمی‌آید دفعه‌ی

چندم است که نیمه‌ی غیراجتماعی شخصیت‌م

این‌طور عقده‌ای‌بازی در می‌آورد

 

 


سخت باید فکر کنم

ساعت 3 نیمه شب است

 

باز آمد

دخترک با همان چکمه های گشاد، موهای بور

و من غرق تماشای او

 

اویی که هیچگاه مرا به یاد نمی آورد

حق هم دارد طفلکیِ بی گناه

ساده و بی آلایش است

 

 

ساده برایش دست تکان می دهم

 

می روم  روی ساحل

همه ی صدف های مخروطی شکل را ردیف می کنم

یادم می آید این کار را با سنجاقک ها هم کرده بودم

درست عین مردگان دهه ی 50، که فقط ردیف می شدند یکبار به رسم احترام

و بعد هم به یکباره در یک گور دفن می شدند

 

مردگانی که هیچ گاه توسط هیچ سازمانی حمایت یا حتی تفکیک نشدند

و حالا، نهایتاً نسلی از دستان خشک و قلبان بی روح  را تحویل بشریت داده اند

 

 

سخت باید فکر کنم

 

تا میان این هیچی و پوچی بهترین را برگزینم

 

ساعت شش و پنجاه دقیقه است

 

 

و تو، تویی که هنوز پشت در ایستاده ای

به انتخاب خود یا در ردیف این صدف های مخروطی قرار می گیری

و یا اینکه آزادانه پی زندگی ات می روی

این حرف آخر من به توست

اینجا ماندن سودی ندارد

 

 

دخترک دست تکان می دهد

شال آبی اش را پیچیده دور صورت تا لبخند زیبا

و بینی قرمزش را پنهان کند

لبخند می زنم به دستان ساده اش

و چهره ی مهربانش

اسمش را از دور گلبرگ می گذارم

و از دورتر می بوسمش

 

دخترک ایستاده با چشمان درشت

چکمه های گشاد، موهای بور، شال آبی، دامن مشکی

وگونه های قرمز

 

 

ساعت پنج صبح فرداست

چقدر طول می کشد تا بیدار شوم ؟

Posted by sani at 20:59:41 | Permalink | Comments (1) »

Sunday, August 10, 2008

After a silent peaceful night

یک روز
خیلی «همین‌جوری»تر از سایر روزهای هفته
 به‌محض بیدار شدن حس خودتخریبی آمد سراغم
از ترس این‌که مبادا تا شب توی تخت بمانم

زدم بیرون ، کافه مثل همیشه بود
شلوغ از آدمهای بیکار تر از من
روی همان صندلی گرد همیشگی نشستم
درست روبروی پیشخوان
جایی که همیشه گوشیم را جا می گذاشتم

روبرویم ، سُلی با همان لباس لاجوردی بلندش نشسته بود
دستهایش را روی پیشخوان تا کرده بود و پاهایش را زیر صندلی مچاله
همان ژستی که همیشه بعد از  خوردن کافی اش به خود می گرفت

در و دیوارهای کافه با همان رنگ کهنه و میز و صندلی های قدیمی به
من و سُلی آرامش خاصی می داد
یادم آمد دفعه ی پیش سُلی مرا مهمان کرده بود
سُلی که آمد، شروع کردیم یاد آن روز را کردن که ماری و
سازش را در همین کافه غافلگیرانه به مرز جنون کشاندیم

ماری یک زن بود، ماری به طور واقع بینانه یک هنرمند بود


بیرون که آمدم
شهر شلوغ، رود بی آب و برق هم نبود
رفتم کارگاه، مدتهاست اتاقم گرد می خورد
روی صندلی ام لم دادم ، هرچند پُرِ از خاک، ولی راحت بود
باغِ روبرویی هم خبری نبود، سوئیت آنجا تنها بود
سوئیت اسم سگشان است که از هند آمده
رابطه ی بدی باهم نداریم
قدیم تر که بیشتر می رفتم، پذیرایی خوبی می شد

کارگاه هم خبر خاصی نبود، غیر از خاک و عنکبوتهای تازه وارد


توی راه که داشتم برمی‌گشتم، چشمم خورد به مطب یکی
 از این مشاورهای گل‌گلی که بک‌گراند تابلوشان قلب و دریا
 و جنگل و فلان است - به‌معنای خوش‌بختی
توی دل خندیدم



رسیدم خانه و روی تخت ولو شدم
با موهای خیس و لباس های نشسته
و به چیزهایی که گذشت و دیده شد

چیزهایی که دیده ولیHide  شد

و …… فکر کردم

Posted by sani at 20:52:35 | Permalink | No Comments »

Friday, July 11, 2008

Bright blue

شاد زیستن را با تو تقسیم می کنم
شادی توصیف ناپذیری که در وجودم رخنه کرده
دیگران می خواستند بگیرند از من اما، نتوانستند




ما را
ناجوانمردانه
 غافلگیرانه، بی‌هوا
با حفظ سِمَت
بدون حضور وکیل‌مان
در شرایط جسمی مناسب و روحی نامعلوم
با لب‌خند و سایر تزویرهای سافت و غیره و ذلک
از پشت، از پشتِ پشت، طوری که با یک آینه عمراً بشود دید
بدون درد و خونریزی
احتمالاً خیلی سریع
وقتی همه خواب بودند
وقتی حتی ما هم خواب بودیم، یا حداقل این‌طور می‌نمودیم
وقتی پرده‌ها کشیده بودند و چراغ‌ها نیمه‌گریان و سگ‌ها مست
در سکوت مطلق
به‌‌آهستگی
به همین سادگی
با اطمینان زایدالوصف همیشگی
به‌رندی
افسانه کردند



قصه کردند، فروختند و به چاپ رساندند
باشد که عبرت دیگران شوند
باشد که عبرت دیگران شویم
باشد که روزی به شادی رسند
باشد که این قاصدک روزی درب خانه شان را از پاشنه در آورد



با زنی که می خواست ازدواج کرد
و تا آخر عمرش را به زن بودن طی کرد



دوشیزه مان را هم دارند با تخت روان می برند

طاقت می آورم آیا ؟

Posted by sani at 20:42:07 | Permalink | No Comments »

Saturday, June 14, 2008

being away from one’s home

دیر می شود بانو
اگر امشب هم نیایی
قطعاً دیر خواهد شد
و باز هم مثال زدنی


امشب اگر نیایی باز
باید صبر کنیم
تا آمدن کبک پیر و خواندن قطار بعدی
باز باید روی ریل ها
تا خود صبح سوت بکشیم
و آنزمانی که کسی
از پی سوتی می آید بر لب واگن
باز دیر شده است
و تو خوابیده ای


دیر می شود بانو
اگر امشب هم مثل دیشب
نتوانیم طول پل را طی کنیم
خاک ها را جمع کنیم
خاطرات را گردگیری کنیم

دیر می شود بانو
و تو باز هم خوابیده ای
دلگیری
ثابتی
موقری
و تراژدی می بافی و داستان می نویسی


چه می شود کرد بانو جان
زمانی که خاک روی کره را گرفته
زمانه ای که بر رویش باید با احتیاط قدم بگذاریم
تا شاید له نکنیم، دست عابری، پای کودکی، دندان سگی را
زمانه ای که به حدی رسیده ایم
که باید با لیوان به ماهی های رود آب دهیم
و با دست گل های روی صورتشان را پاک کنیم


دورانی که خورشید دقیقاً عمود بر ذهن آدمها می تابد
و آنها تنها خودمان را پشت کلاهک هاو نقاب ها پنهان کرده اند
و خورشید هم خر خودش را می راند
با چشمای بسته
و تبِ خودش را می سوزاند

دیروز آفتاب گردانی را دیدم بانو
همین جا ( سرِِ کوچه  )
سرش را زیر انداخته بود و برای کودکانش لالایی می خواند
تا کم کم همه شان زیر پل به خواب رفتند
گربه هایی را که شش نفری تنها به یک فلافل سرخ شده مهمان بودند
و کبوترهایی که با بالهای باز خودشان را به ما تسلیم و شاید تحمیل می کردند
دیری ست که هراسی در دل ها نیست بانو

شاخه ها بوی غریبی می دهد

Posted by sani at 20:50:43 | Permalink | No Comments »